شنبه:
همیشه هم سال نکو از بهارش پیدا نیست...
یکشنبه:
هنوزم نمی شه گفت سالی که نکوست....
دوشنبه:
نه ...اصلا سالی که نکوست از بهارش پیدا نیست...
سهشنبه:
شاید که عشق هدیهی ابلیس است ، اندوه اگر سزای وفا باشد
شادی اگر شکوفهی نومیدیست، شاید که مرگ هستی ما باشد...
چهارشنبه:
فکر کن چی زدم به دیوار اتاقم دیروز صبح وقتی دلگیر و بیزار از همهچیز بیدار شدم... نمی تونی حتی تصورشم بکنی... اگه از مارمولک اونم وقتی مرده و مورچهها تمام قسمتای قابل استفادهشو بردن بدت میاد کلیک نکن
بقول سهراب:
و اگر مرگ نبود
دست ما در پی چیزی می گشت...
پنج شنبه:
حالا که سال نکو از بهارش پیدا نبود... احتمال گریستن من بسیارتر از دیشب و دیروز شده... برایم لالایی بخوان تا خواب مرگم ببرد...مادر...
دلم تنگه برای گریه کردن... کجاس مادر کجاس گهوارهی من؟
همون گهوارهای که خاطرم نیست... همون امنیت حقیقی و راست
همون شهری که شاهزادهی قصهش... همیشه دختر فقیر و میخواست
دلم تنگه برای گریه کردن... نه من فقط به خواب مرگ نیاز دارم مادر... بیا بیا و برام لالایی آخر رو بخون... بدجوری تنهام و دلگیرم وبد...